دوشنبه3 مهر 1396                         ???? ???? ?? ?? ???????  
 
 
بازدید: 3401 تن
 

بخش نخست آذربايجان در سال‎هاي 1325 ـ 1324


علي زرينه‎باف وكيل پايه يك دادگستري

در مجلس يكي از آزادگان و رجال كهن‌سال آذربايجان بودم سخن از پيش‌آمدهاي سال‌هاي 1324 و 1325 و وقايع آذربايجان و كيفيت تشكيل حزب وحدت ايران پيش‌آمد و نيز چندي پيش‌ مقاله‌اي از آقاي دكتر مهدوي دامغاني در اين مورد در روزنامه‌ي كيهان (چاپ لندن) خواندم كه لازم دانستم آن‌چه خود ناظر و شاهد بودم براي حفظ تاريخ بيان كنم .

در اوايل سال 1324، هنگامي كه جنگ جهاني دوم با پيروزي متفقين به پايان رسيد ، روس‌هاي اشغال‌گر چهره خود را عوض كردند و آن همه نرمش و چهره مثبتي كه در سال‌هاي اول اشغال به نمايش گذارده بودند ، به خشونت و زشت‌كاري تبديل شد . در آذربايجان ، حزب توده و ايادي آن‌ها مخصوصا بعضي از مهاجرين قفقازي به جان مردم افتاده و هر روز بازار را تهديد و مردم را از خانه‌ها بيرون كشيده و مورد اذيت و آزار قرار داده و يا به تجمعات و دمونستراسيون‌هاي خود مي‌كشاندند . مالكين و زمين‌داران را از ملك‌هاي خود خارج كرده و فتنه و فساد و نافرماني برمي‌انگيختند . اشرار محلي را بر جان و مال دهقانان و كشاورزان مستولي كرده و هرج و مرج مي‌آفريدند . آقاي خليل انقلاب آذر (بعدها دكتر خليل آذر وكيل دادگستري)را كه حزبي تشكيل داده و مركزي در خيابان تربيت تبريز فراهم كرده بود ، شبانه از تبريز اخراج كردند و برازنده معاونش را به ضرب گلوله كشتند و محل تشكيلاتش را متلاشي كردند . شادروان خليل ملكي را كه براي ديداري به تبريز آمده بود ، به تهران برگرداندند . روز روشن ، به قريه ليقوان از دهات همجوار تبريز ريختند و مالك آن حاجي‌احتشام ليقواني و فرزندش را جلوي چشم افراد خانواده‌اش كشته و مثله نمودند . در خيابان‌ها هركسي را كه گمان مي‌بردند به سلطه روس‌ها بدبينند ، ترور مي‌كردند و بالاخره محيط وحشتي پديد آورده بودند كه همه به آينده بدبين و تصور مي‌كردند استقلال و تماميت ارضي ايران به پايان رسيده و وقايع سال‎هاي1820 و 1920 قفقاز كه از ايران جدا شد، تجديد و در مورد آذربايجان تكرار خواهد شد ...

 

براي رسيدگي به دادخواهي‌هاي مردم و قتل عام قريه ليقوان هيئتي به رياست تيمسار سرتيپ امان‌الله جهانباني به تبريز آمد و در عمارت عالي‌قاپو، مركز كار استانداري اقامت گزيدند. شادروان ميرزا حسين واعظ از پيشروان و ناطقين زبردست و شيرين سخن صدر مشروطيت و عضو انجمن ايالتي اسبق تبريز ، مسجد «دال‌ذال» را در محله (ميارميار) واقع در غرب خيابان فردوسي پايگاه خود قرار داده و با حمايت ملي‌گرايان تبريز ، شب‌هاي رمضان بالاي منبر مي‌رفت و روسيان و هواخوا هان آن‌ها را مورد مذمت و نكو هش قرار مي‌داد و ضمن سخن مي‌گفت  اي مهمان‌هاي عزيز

درست است كه شما ميهمان ما هستيد ولي بيش از سه روز حق اقامت نداشتيد اگر مهمان پرروئي كند و بخواهد بيش‌تر از سه روز خانه ميزبان را اشغال كند ميزبان مكلف است كه گوشش را بگيرد و بيرون بيندازد.

 

و هم‌چنين مي‌گفت:

 

 اي كساني كه از حضور ميهمان سوء استفاده مي‌كنيد و شلوغ مي‌نماييد ، ميهمان رفتني است و آن وقت اگر گوشمال شديد ، گله ننماييد.

 

ايشان در بالاي منبر هنگامي كه از ايران نام مي‌برد سخت متاثر مي‌شد و اشك در چشمانش جمع مي‌گشت و با آهنگي تاثرانگيز مي‌خواند:

 

 چو ايران نباشد تن ما نباد / بدين بوم و برزنده يكتا مباد .

 

و جوان‌ها ، دسته‌جمعي پاسخ مي‌دادند:

 

«همه سر به سر تن بكشتن دهيم / از آن به كه كشور به دشمن دهيم.»

 

اوضاعي بود پر از شور و هيجان و اندوه كه تا آدمي نديده باشد ، آن را نمي‌تواند تصور نمايد .

ما با ميرزا حسين واعظ روا بط بسيار نزديك داشتيم و مسجد را نيز دوستا نمان همچون شادروان حسن تقويمي و آقاي رحيم زهتاب ‌فرد و اسماعيل مرآتي و شادروان سروان سعيد داماد و برادرزاده سيد صادق سعيد، وكيل دادگستري و سروان رضازاده از افسران وطن‌پرست و هم‌چنين حبيب دا وران كه اخيرا به رحمت ايزدي پيوست و... از بازاريان از جمله شادروا نان اسماعيل صلحي ، حاجي ميرزا علي اكبر شعار ، حاجي ا برا هيم ابوا لفتحي ، حسن ياسا ئي (وكيل دادگستري) و خيلي از محترمين و معتمدين كه متأسفا نه از ياد رفته‌اند ، در ميان ما بودند و شادروان آيت‌الله غروي و برادرش حاجي سيد جواد ولوي كه مسجد متعلق به ايشان بود ، در فراهم آوردن وسايل و پذيرايي و اجتماع مردم، كمك بسياري مي‌كردند كه روا نشان شاد باد .

ما تصميم داشتيم كه مردم را به بستن بازارو حضور در استانداري براي دادخواهي از تجاوز روسيان و ايادي آن‌ها، به عالي‌قاپو بكشانيم . ماه رمضان 1324 خورشيدي بود . در روزي كه قرار داده بوديم تا بازار را ببندا نيم ، جمع كثيري سرباز روس از ميدان‌هاي جنگ به تبريز آمده و افسران آن‌ها از زن و مرد در بازار حضور داشتند و مشغول خريد بودند كه دوستان ما از سمت خيابان تربيت وارد بازار شده و خطاب به كسبه تقاضا كردند كه بازار را بسته و در عمارت عالي‌قاپو جمع شوند . همين كه مردم دست به بستن بازار بردند و كركره‌ها و درب‌هاي مغازه‌ها را با سر و صدا پايين مي‌كشيدند ، افسران روسي متوحش شده و در حالي كه فرياد مي‌كشيدند : « گرماني ، گرماني» (آلماني، آلماني) شروع به فرار و خالي كردن بازار نمودند . آن‌ها تصور مي‌كردند هواپيماهاي آلمان به تبريز حمله كرده‌اند و چون خاطرات بسيار تلخي از جبهه‌هاي جنگ داشتند ، به دنبال پنا هگاه بودند . ظرف پنج دقيقه ، بازار تبريز از خيا بان تربيت تا كنار رودخا نه و دروازه سرخاب تعطيل شد . حاجي ميرزا كاظم آقا شبستري پدر شبستري‌ها كه با خانواده من و خانواده شادروان احمد بني احمد خويشاوندي داشت ، درهاي مسجد جامع را بست ، تا كسي نتواند به آن‌جا رفته و اجتماع كنند دريغا ، اين آقايان روحا نيون و ملايان نه تنها كمك نمي‌كردند ، بلكه جلوي مردم را از ا برار عكس‌ا لعمل مي‌گرفتند و بيش از همه ، به مصونيت و حفظ قدرت فكر مي‌كردند و اي بسا ، با عناصر وا بسته به شوروي همرا هي مي‌نمودند . در ميان روحا نيوني كه در آن تاريخ مقيم تبريز بودند ، ياد آيت‌الله شريعتعمداري و دينوري و حاجي ميرزا عبدالله مجتهدي و ميرحجت ايروا ني به خير كه تا مي‌توانستند ، در تشويق ما مي‌كوشيدند و چنان‏چه اشاره شد ، مرحوم آيت‌الله غروي ، مسجد را در اختيار ما و ميرزا حسين واعظ گذاشته بودند . فراموش نمي‌كنم روزي حاجي ميرزا عبدالله مجتهدي ، جمعي از ملايان را به خانه خود دعوت كرد و از من ، آقاي زاخري كه در آن دوران شهرت «سيمساري» داشت ، آقاي زهتاب ‌فرد ، حبيب داوران و محمد چايچي نيز خواست كه در آن مجلس شركت كنيم . در آن زمان تازه روزنامه پرتو اسلام را منتشر مي‌كرديم. ايشان افكار و انديشه‌هاي ما را به ا طلاع ملايان رسا نيده و ما نيز سخن خود و توقعاتي كه از روحانيت داشتيم و اين كه حداقل از ما حمايت كنند ، بيان كرديم . يكي از آقايان فرمودند : شما داعيه‌ي دفاع از اسلام و مملكت داريد ، بي‌ريش‌ها و فكلي‌ها ! نخست برويد ريش بگذاريد و نماز ياد بگيريد ، تا بگوييم كه هستيد و چه بايد بكنيد . مقولات همه از ريش و انگشتر عقيق و تسبيح و كندن كراوات بود . ميرزا عبدالله مجتهدي مي‌خنديد و به من اشاره مي‌كرد و به زبان حال مي‌گفت : شما در بحر تفكر كجاييد و اين‌ها كجا هستند .

 پس از سلطه‎ي پيشه‌وري ، روزي در تهران شريعتمدار را در جلوي مجلس شوراي ملي ديدم. پس از احوال‌پرسي سؤال كردم كه چرا به تهران آمده‌ايد، مگر نمي‌توانستيد در شهر خود باشيد و در كنار مردم حمايت و ياوري فرماييد . سري تكان داد و گفت از ما كاري ساخته نيست و روحانيت ، توان مقابله با نيروي سهمگين شوروي را ندارد . گفتم وجود شما در تبريز موجب تقويت روحي مردم مي‌شد، پا سخ داد : «امام زمان به داد مردم مي‌رسد». سري تكان داده و جدا شديم ...

 

آن روز ظهر ، مردم در صحن عمارت عالي‌قاپو جمع شدند و با هلهله و هيجان، به دادخواهي و سخن از مظالم بلشويك‌ها و تعدي و تجاوز به مردم به ميان آوردند . مرحوم جها نباني از پنجره خود را نشان داد و گفت: نمايندگاني بفرستيد ، تا صحبت كنيم.

 

آقاي رحيم زهتاب ‌فرد و من و دو نفر از بازاريان، يعني حاجي محمد تقي پوراسكويي و اميني كه انسان‌هاي شجاع و سخن‌گو بودند ، به نمايندگي انتخاب و به طبقه‌ي دوم عالي‌قاپو راهنمايي شديم و با ايشان و ساير اعضاي هيات اعزامي به مذاكره پرداختيم . وعده دادند كه همه چيز درست خواهد شد، به مردم بگوييد، بروند و بازارها را باز كنند . جواب دادم مردم حرف زياد شنيده‌اند و تا اعلاميه لازم صادر نشود، اين سخن را باور نخواهند كرد . اعلاميه‌اي نوشتيم ، دستور دادند چاپ و منتشر گردد ، مردم هم به دنبال كار خود رفتند .

 

متاسفانه همان روز عصر ، ا طلاع يا فتيم كه بلشويك ‌ها و مامورين ا نتظا مي توده‌اي‌ها در خيابان تربيت ، به كتابخانه آقاي زهتاب‌فرد ريخته و برادر بزرگش را به اشتباه او گرفته و برده‌اند كه پس از چندي معلوم شد به شوروي برده و حبس كرده‌اند . خود رحيم زهتاب‌فرد را با لباس مبدل روانه تهران كرديم و حسن تقويمي كه جانش در خطر بود ، با لباس مبدل و پاي پياده از طريق صحرا و كوه‌ها عازم تهران شد و يك ماه طول كشيد تا به پاي‎تخت رسيد. ا و پدرش را تازه از دست داده بود. مادر و برادر و پنج خواهرش ، بي‌پناه و تنها و بدون وسيله معاش ما نده بودند كه پدرم اداره زندگي آن‌ها را بر عهده گرفت . مادر شادروان حسن تقويمي ، خاله‌زاده پدرم بود در آن شرايط ، ما ندن من در تبريز خطرناك بود . لاجرم ، مخفيا نه به تهران آمدم . در اين‌جا لازم مي‌دا نم از مرحوم دكتر جعفر گنجه‌اي‌زاده و دكتر مظا هر صديق حضرت (مظا هر استاد دانشكده حقوق) يادي كرده باشم و هم‌چنين از غفار آقا گنجه‌اي دايي دكتر جعفر گنجه‌اي‌زاده كه سرمايه‌اي در اختيار حسن آقا تقويمي گذاشت و آقاي محمد علي موحده (دكتر موحد مشاور شركت نفت) كه در آن تاريخ مغازه و حجره‌اي در سراي دوست‌علي خان بازار داشت وخشكبار فروش بود و كالاهاي لازم را براي مغازه‎‏اي كه آن را دكتر مظا هري در كنار منزل خود در خيابان ايران ، در اختيار حسن آقا تقويمي گذاشته بود مي‌فرستاد . البته اين برنامه، پايه و مايه صحيح به خود نگرفت و ناگزير پس از يك ماه برچيده شد و حسن آقا در روبروي دانشسراي دختران نرسيده به ميدان بهارستان، سكوي يكي از مغازه‌ها را اجاره كرد و به جوراب ‌فروشي پرداخت . ذكر گرفتاري‌هاي اين مرد كه در حوالي دهه 1340 به رحمت ايزدي پيوست ، دراز است . زندگي او سر تا سر مبارزه با فساد و سيه‌كاري و در راه وطن و ا نديشه ‌هاي وا لايش بود.

خوش ‌بختا نه آن شادروان را ، زني كاردان و فرزنداني شايسته ، دختري به نام لاله و پسراني بنامان فرساد و فرهاد دارد كه مقيم تبريزند .



فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  



 
 
 
  ??????? ?????:
 
 
 
     ??????????????: 
 
ريشه و تبار مردم آذربايجان

« پان تركيسم و وحدت ملي ایران »

اشغال و قتل عام تبريز توسط تركان عثماني (993-986 ق) [964-957 خ]

همه مردم فلات ايران، از يك ريشه‎اند

پان تركيسم و وحدت ملي ايران (بخش نخست)