شنبه27 آبان 1396                         ???? ???? ?? ?? ???????  
 
 
بازدید: 5080 تن
 

جنبش میهن پرستان آذربایجان بر آخیشنج حزب توده «دست ساخت روس و انگلیس»


در سوم شهریور ماه 1320 خورشیدی، ارتش سرخ استالینی از اپاختر (شمال) و ارتش انگلستان از نیمروز (جنوب) به میهن ما ایران شبیخون زدند. این دو کشور با ارتش نیرومند خود بدون آگاهی پیشین شبانه به کشتی‏ها و افسران و سربازان ما، ناجوانمردانه دستبرد زدند و آنها را به خاک و خون کشیدند. بامدادان نیز هواپیماهای آنها شهرهای بی پناه ما را بمباران کردند. کشور ما که از چند سال پیش بی طرفی (بی یکسویانه) بودن خود را به کشورهای درگیر در جنگ آگهی داده بود و هیچگونه آمادگی جنگی در برابر چنان نیروی بزرگی نداشت در برابر خواست آنها از در آشتی درآمد و آنها به کشور ما دست یافتند.
.... انگلیس‏ها و روس‏ها پس از اشغال ایران، سیاست رویارویی خود را کنار گذاشته و آن را دگرگون ساختند و با همکاری خود به دست چند تن از نوکران کارگزار خود مانند مصطفی فاتح و شاهزادگان قاجار، سلیمان‏میرزا و عباس‏اسکندری، حزب توده را در تهران با فراخواندن تنی چند  و از زندانیان سیاسی شناخته شده به نام پنجاه سه تن که با آمدن نیروی بیگانه به کشور آزاد شده بودند پایه گذاری کردند و با کمک پولی و پشتیبانی سیاسی آشکار، روزنامه ای که دارنده آن مصطفی فاتح، بود ارگان این حزب بیگانه پرست گردید. مردم میهن پرست از آغاز درست شدن این حزب که با سرمایه و پشتیبانی بیگانه به کوشش پرداخته بود، بر آخشیج [ضد و مخالف] آن برپا خاستند...
برای میهن پرستان، روس و انگلیس یا هر کشور بیگانه، یکسان بود. این بود که یدالله خان بیگدلی اسحله دار مخصوص که پس از شهریور  به خمسه زنگان رفته در آنجا بکشاورزی پردخته بود با گروهی از بزرگان آذربایجان که با همه آنها در زمان ماموریت‏های پیشین رابطه داشت، با دیدار و نوشتنی نامه و گسیل داشتنی فرستادگانی، یادآور کوشش برآخشیج بیگانگان و بیگانه پرستان داشت و همگی بر این باور بودند دو کشوری که در دو سده پایانی ایران را تیکه پاره (تجزیه) کرده بودند و در پی آن در سال‏های 1907 و 1915 آنرا با پیمان نامه ای میان خود بخش کردند و در سال 1919 انگلستان به تنهایی خود را فرماندار آن می‏دانست، در حالی است که در برابر حزب توده دست ساخت انگلستان و روسیه باید ایستادگی کرد. در این کوشش‏ها بیش از همه سران ایل‏های شاهسون آذربایجان که بیگدلی‏های آن سامان در میان آنها به ریاست آقای سوداخان بیگدلی بودند و همچنین سردار امیر نصرت رئیس ایل یوردچی و نمایندگان مجلس شورای ملی آذربایجان همباز و کوشا بودند.
حزب توده در شهر زنگان به دست گروهی بوم گریز(مهاجر) در آشکار که سپس روشن شد همه آنها از اندامان کارکشته کا.گ.ب روسیه بودند درست شد و چند تن را هم فریب داده به کوشش پرداختند. چون خانواده شناخته شده ذوالفقاری در شهر زنگان زندگی می‏کردند و مردم شهر به سخن آنها ارج می‏نهادند، از پیش‏روی این حزب جلوگیری می‏شد. دیگر بزرگان و سرشناسان استان هم چه در شهر و چه در روستاها پروانه خودنمایی باین حزب ندادند. تا اینکه حزب توده تهران آقای دکتر نصرت الله جهانشاهلوی افشار را که یکی از پنجاه سه تن گروه دکتر ایرانی بود، و از خانواده سرشناس افشار استان نیز بود به زنگان فرستاد. آقای دکتر جهانشاهلوی افشار بدانسان که در کتاب خود «سرگذشت ما و بیگانگان» نوشتند از روایی سخن خانوادگی خود و نیز حمایت برخی از آقایان افشار و چند تن شازده قاجار باشنده در زنگان و پشتیبانی آشکار افسران کا.گ.ب روسی به کوشش پرداختند و چیزی نگذشت که [ژنرال] آتاکیشی‏اوف معاون میر جعفر باقراوف دبیر کل حزب کمونیست آذربایجان شوروی به تبریز آمده، دستور می‏دهد که حزب توده‏های آذربایجان و زنجان نام خود را به «فرقه دموکرات آذربایجان» برگردانند و زیردست غلام یحیی و پیشه وری کار کنند و جدا کردن آذربایجان را پیشه خود سازند، کوشش‏های آقای دکتر جهانشاهلو افشار در شهر زنگان و استان بهیچ‏روی درخور پذیرش نبود و مردم میهن پرست شهر و روستاها به ویژه ذوالفقاری‏ها و اعتماد امینی‏ها و بیگدلی‏ها با یاری مردم میهن پرست در برابر آنها ایستادگی می‏کردند. ولی با رفتن دکتر جهانشاهلو افشار همراه افسران کا.گ.ب روسیه به روستای کرسف جای زندگی آقای محمد حسنخان افشار که بزرگ دودمان افشار بودند و دیدار با ایشان و آقای خسروخان نوایی که از بستگان مادری ایشان و از خوانین بومی بودند و دادن یک کامیون تفنگ و فشنگ به آنها، زنگ بیم و هراس برای میهن پرستان نواخته شد.
 آقای یدالله خان بیگدلی اسلحه‏دار مخصوص چون پشتیبانی روس‏ها و دادن تفنگ را دید. پسر بزرگ خود آقای غلامعلیخان بیگدلی را با سه تن تفنگچی در روستاهای کهلا جایگاه زندگی خود گذاشته زود بتهران رفتند در تهران با چند تن از وکلای مجلس شورای ملی دیدار و چگونگی پیش آمدها را در میان گذاشتند. در همین زمان بود که سه نفر آقایان حیدرخان امیر بحری «حسن جابر» و فرزندنش ابراهیم خان و صادق خان به تهران آمده، گرفتاری آقای سردار امیر نصرت سرپرست اهل «یوردچی» یکی از بزرگان ایل شاهسون را به دست روس‏ها و سرکوب دیگر دودمان‏های شاهسون به ویژه سوادخان بیگدلی را گزارش کردند. آقای یدالله خان بیگدلی همراه آقای مرتضی خان بیگدلی «دادبان» که از بزرگان وزارت دادگستری و ریاست شعبه شش تمیز را داشتند و فرزند دیگر خود امیرحیدر بیگدلی برای دیدار با حضرت آیت الله بروجردی، برای به دست آوردن پشتیبانی ایشان بشهر قم به خانه حضرت آیت الله کبیر «بیگدلی» «محمد» می‏روند که ایشان با حضرت آیت الله بروجردی گفتگو کرد. زمانی برای دیدار آقایان گذاشته می‏شود. دو روز پی در پی این دیدارها انجام می‏گیرد وپس از آگاهی آیت الله بروجردی از چگونگی توطئه حزب توده «فرقه دموکرات آذربایجان» و پشتیبانی روس‏ها از آنان و پخش تفنگ و فشنگ میان آنان و خواست پیوستن به دولت روسیه را می‏شنوند، پشتیبانی خود را از میهن پرستان استان آذربایجان و زنجان گوشزد کردند و از یدالله خان بیگدلی «اسلحه‏دارباشی» می‏خواهند که بروند با هم میهنان دیگر همان جوری که خواست خودشان هست به پدافند و نگهداری از مرز و بوم و نان و مال، دین و ناموس خود بپردازند و اگر در این راه کشته شوند، شهید هستند و رستگار می‏باشند.
پس از این دیدار از قم به تهران بازگشتند. پاره ای از کوشندگان سیاسی در تهران که آقای هدایت‏الله خان مکرم افشار نماینده مجلس شورای ملی از قزوین بودند و بزرگ افشارهای استان قزوین نیز بودند، در خانه خود نشستی گذاشته بودند و همه یکدل شده بودند که میان کوشندگان استان زنجان که آقایان ذوالفقاری و یدالله خان بیگدل اسلحه‏دار باشی بودند، هم آهنگی ایجاد شود و دیگر آشنایان و وابستگان به آنها به پیوندند و ارتش هم سرهنگ بایندر را به سرپرستی این گروه پارتیزانی با دستیاری سرهنگ افشار طوس برگزیده بود. در همین نشست آقایان ناصر خان صارمی بزرگ دودمان اینانلو و آقای هدایت‏الله خان یمینی از بستگان آقای اسلحه‏دار باشی و آقای عباس خان بیگدلی «مجد سلطان» از بیجار آمادگی خود را با گروهی از بستگان و همراهان به پیوستن به پارتیزان‏ها به آگاهی می‏رسانند و در همان نشست، پشت یکجلد قرآن مجید در همکاری و همراهی این گروه در پدافند از میهن به ویژه آذربایجان نوشته می‏شود و همگی در آن دستینه می‏نهند و قرآن مجید به یدالله خان بیگدلی داده می‏شود که با نامه ای برای آقای محمد حسنخان افشار به روستای کرسف بفرستند و ایشان را از همکاری با فرقه دموکرات، به همکاری و همیاری با میهن پرستان و پارتیزانها فرا خواند که این کار با آمدن اسلحه‏دار باشی به روستای کهلا به زودی انجام می‏گیرد آقامحمد حسنخان با دریافت نامه و قرآن از دست فرستاده پس از نشستی با سه تن از نزدیکان خود پشت قرآن را دستینه نهاده با فرستاده بر می‏گردانند. بدینسان گروه پارتیزانها با همکاری همه بزرگان استان زنجان و قزوین بسیجیده می شود. ستاد ارتش چون راه قزوه و همدان یا قزوین زنجان در دست روسها بود، از راه قم، اراک و همدان تفنگ و فشنگ مورد نیاز پارتیزانها را به روستای رزن همدان می‏فرستد که سرهنگ افشار طوس و سرهنگ اصلانی، به نمایندگان سران پارتیزان‏ها می‏دهند و سه تن افسر با درجه سروانی به نام وکیل طباطبایی، سلامی و بختیار برای آموزش و همکاری نزدیک نزد آنان می‏فرستند که وکیل طباطبایی (سپهبد پسین) و تیمور بختیار (سپهبد پسین) نزد آقایان محمد حسنخان افشار و محمدخان ذوالفقاری رفته با پارتیزانهای آنها همکاری می‏کنند و سروان سلامی به گروه پارتیزانهای یدالله خان اسلحه‏دار باشی و بستگان ایشان آقایان یمینی و صارمی می‏پیوندند که شوربختانه در نخستین برخورد با نیروی فرقه دموکرات با حیدرخان امیر بجوی «حسن جابر» جان می‏بازند و نام خود را در راه پدافند از میهن همیشگی می‏سازند این جنگ در روستای زور «زواگرد» در نزدیکی قیدار «شهر خدابنده» روی می‏دهد در اینجا بیست هشت نفر از جدایی خواهان فرقه دموکرات بودند که یکتن با مسلسل «تیربار» تیراندازی میکرده. با نخستین تیر «حسن جابر» کشته می‏شود، و یکتن دیگر که برای آوردن کمک از روستا بیرون رفته به سوی روستا مزیدآباد میرفته کشته می‏شود و بیست شش تن همگی دست از نبرد برداشته خود را به پارتیزانهای میهن پرست وا می‏گذارند.


سروان سلامی جان باز که در یک زمین هموار در یک باغچه دراز کش کرده بود از سر تیر خورده بود و در دم کشته شده بود ولی حسن جابر که به پشتیبانی سروان شتافته بود از سوی راست شکم تیر خورده از سمت چپ درآمده بود. این مرد میهن پرست جان باز از ساعت شش بامداد تا ساعت پنج و نیم پسین زنده بود، افسوس هیچ گونه دکتر و دارویی برای درمان کردن او پیش بینی نبود و در این جنگ هرکس از زانو ببالا تیر خورد جان خود را از دست داد.


 نیروی پارتیزانهای آقای محمدحسنخان افشار در همان زمان به شهرک قیدار «شهر خدابنده» تاخت آورده بودند و چون نیروی فرقه دموکرات در آنجا زیاد و کوه سرکوب و بالا سر قیدار به پارتیزانها پروانه ورود به شهرک نمیداد. این بود که پارتیزان‏های اسلحه‏دار باشی فردای روز پیروزی به یاری نیروی محمدحسنخان افشار شتافتند و نخست سنگرهای کوه را از وجود دشمنان پاک کردند و قیدار را گرداگرد ‏گرفتند که تنی چند از فرقه دموکرات با اسب به روستای مزیدآباد گریخته و بیشترین آنها دستگیر شدند. دستگیر شدگان روستای زواگرد و قیدار به پشت پارتیزانها فرستاده شد و به فرستادگان ارتش به سرپرستی سرهنگ افشار توس (سرلشگر پسین) سپرده شدند. کشته شدگان قیدار بیش از زواگرد بود و همه از فرقه دموکرات بود. از نیروی پارتیزانها چند تن از زانو بپائین زخمی شدند که اسدخان بیگدلی یکی از آنها بود و چون تیر به پایین‏تر از زانو خورده بود به دست درمانگران بومی درمان شدند. اینجا بايد بگويم جنگ افزار فرقه دموكرات را كه روس‌ها مي‌دادند بهترين تفنگ‌ها، تيربارها، خمپاره اندازها و توپ‌هاي كوهستاني و بياباني بوده ولي تفنگ‌هاي پارتيزانها كه تفنگ‌هاي كهنه و از جنگ نخستين جهاني ساخت روسيه بنام «پنج تير روسي» بود، هيچگونه تيربار و تفنگ‌برنو نداشتيم. تنها با گرفتن و كشتن دشمنان مي‌توانستيم به جنگ افزار تازه دست يابيم، در همين زمان كه این دو نيرو در چند روستا و شهرك قيدار جنگيده پيروزي‌ها به دست آورد. نيروي پارتيزاني محمود خان ذوالفقاري‌ها هم پيشروي را از سوي راه بيجار آغازيده و روستاي جلب را از چنگ فرقه دموكرات بيرون آورده بود و گروهي از فرقه‌هاي كشته شده، گروهي نيز دستگير شدند.
همچنين آگاهي رسيد كه در نزديك شاهين دژ و تكاب نيروي پارتيزاني آقايان يمين لشگر افشار و حاجي سردار افشار با پشتيباني نيروي ارتش به فرماندهي سرگرد عزيز پاليزبان (سپهبد پسين) نيروهاي فرقه دموكرات را شكست سختي داده روستاهاي زيادي را از دست آنان بيرون آوردند كه اين خود دلگرمي بيشتري در همه جا به ميهن پرستان مي‌داد.
 اين جا بايد يادآوري كنم كه روانشاد حسن جابر پيش از برخورد با دشمن و جان باختن يك نفر را با نامه به اردبيل و مغان فرستاده به سران شاهسونها كه از ترس روس‌ها و بدون جنگ افزار، توان جنگ نداشتند آگهي داده بود كه به نيروي پارتيزاني يدالله خان بيگدلي اسلحه‌دارباشي كه در نبرد با دشمنان بود به پيوندند. ولي پيش از آمدن شاهسونها چون سروان سلامي جان باخته بود، ميبايستي يك تن افسر ارتش نزد نيروي پارتيزاني يدالله‏ خان بيگدلي اسلحه‌دارباشي فرستاده شود.
چندی پیش، ستوان يكم غلامحسين بيگدلي داماد اسلحه‌دار باشي را استاد ارتش با چند تن افسر توده‌اي گرفته به كرمان فرستاده بود و او دائم نامه به اسلحه‌دار باشي مي‌نوشت كه مرا اشتباهي گرفتند. اسلحه‌دار باشي به سر لشگر ارفع و سپس سرلشگر رزم‌آرا نامه‌ها فرستاده و درخواست آزادي او را نموده بود. در اين زمان نامبرده را به دستور ستاد ارتش خواسته و به قيدار براي همكاري و همراهي نيروي پارتيزان فرستاده بودند. با آمدن نامبرده كه همه گونه اظهار بي‌گناهي كرده به ميهن‌پرستي پاي مي‌فشرد، آقايان اسلحه‌دار باشي، ناصرخان صارمي و هدايت‏الله خان يميني به گفته‌هاي او باور كردند و راهنمايي و سرپرستي پارتيزان‌ها را به او سپردند، اين ناجوانمرد كه از كودكي تا افسري در خانه یدالله خان بيگدلي اسلحه‌دارباشي زندگي كرده بود و داماد او بود، از همان روز نخستين ورود به قيدار با سروان نظري فرمانده فدائيان فرقه دموكرات نامه‌نويسي را آغازيده و با نقشه دشمن، با يك حمله توپ و خمپاره‌ انداز كه دشمن آغازيد، نيروي پارتیزان‌ها را گفته بود كه اين تفنگ نيست همه را نابود خواهد كرد و فرار كنيد و تا آنجا پیش رفت كه نقشه‌ خانه‌هايي كه اسلحه‌دار باشي، ناصرخان صارمي، و ديگر سران پارتيزان‌ها مي‌نشستند، كشيده براي سروان نظري كه توپچي ماهري بود فرستاده بود. در نخستين تير توپ كه به سنگر ستيغ كوه قيدار كه حمدالله خان قربانخاني با سي تن در آنجا بودند تيراندازي كردند. اسلحه‌دارباشي براي اينكه به بيند چيست و از كجا تيراندازي مي‌كنند از اتاق بیرون رفتند و در پنجاه متری بالای یک ساختمان رفتند. در ؟ ضمن، دومین توپ از اطاق نشمين یدالله خان بيگدلي اسلحه‌دارباشي كه در پشت آن ستورگاه اسب‌هاي ايشان بود ويران كرد. بيش از پانزده گلوله توپ انداخته شد و همه خانه‌هاي سران پارتيزانها را ويران كرد ولي همه آنها از همان آغاز بيرون آمدند يا از پيش بيرون بودند. زماني كه اسلحه‌دار باشي دنبال ستوان يكم غلامحسين بيگدلي مي‌فرستد مي‌گويند فرار كرده نيست. در شهرك قيدار تنها اسلحه‌دارباشي با بيست و سه نفر از سران پارتيزان‌ها و فرزندش آقاي غلامعلي خان و اميرحيدرخان بيگدلي ما نده بودند كه همراهان مي‌گويند با اين گروه نمي‌شود ماند و از قيدار پدافند كرد. ناچار راه ده‌حصار را پيش مي‌گيرند و در سه كيلومتري مي‌رسند به ستوان يكم بيگدلي و پدرش فتح‌‏الله خان بيگدلي و زماني كه پرسش مي‌كنند چرا فرار كرديد و چرا پارتيزان‌ها را فراري مي‌داديد مي‌گويد آنها از ترس توپ و خمپاره‌انداز فراري شدند و منهم نتوانستم نزد شما بيايم بايد هرچه زودتر عقب‌نشيني كنيم چون نيروي آنها زياد است و ما را دنبال خواهند كرد. كه تا روستاي دراخلو ملكي پدرش آن روز عقب‌نشيني شد و كمابيش نيروي پارتيزان‌ها را گردآوري كردند ولي یدالله خان بيگدلي و ناصرخان صارمي و غلامعليخان بيگدلي به نامبرده بدبين شده سرپرستي را خودشان با آقايان ابراهيم خان امير بحري و امیرآخان بيگدلي و نصرآخان اسفندياري و چند تن ديگر به دست مي‌گيرند و همان شب، يك تن كه شبانه مي‌خواست وارد ده شود مي‌گيرند و پس از جستجو نامه سروان نظري فرمانده فدايیان را از جيب او در مي‌آورند و روشن مي‌شود ستوان بيگدلي با دشمن ساخته و خيانت كرده است.
ستوان بيگدلي توده‌اي بودن خود را آشكار مي‌كند و فرداي آنروز به همدان مي‌آمد كه دژبان او را مي‌گيرد ولي فريب داده فرار مي‌كند و نزد پيشه‌وري و غلام‌يحيي مي‌رود كه در سال 1325 با آنها به روسيه پناهنده مي‌شود. اين تنها شكستي بود كه پارتيزان‌هاي آقايان اسلحه‌دارباشي، محمدحسنخان افشار و هدايت آخان يميني و ناصرخان صارمي از دموكرات‌ها در اثر خيانت يك تن خودي ديدند.
پس از اين، نيرو به سه بخش شد. محمدحسنخان افشار به گرماب، یدالله خان بيگدلي به كهلا و هدايت‏الله خان يميني و ناصرخان صارمي به حسن‌آباد خرقان رفتند و نيروهاي خود را گردآوري كرده جنگ و زد و خورد را آغازيدند. پس از آمدن اسلحه‌دارباشي به كهلا، سران شاهسونهاي آذربايجان كه نامه حيدرخان اميربحري «حسن جابر» را دريافت كرده بودند، به جايگاه نيروي ايشان ده كهلا آمدند و هشتاد پنج تن همگي تفنگ و اسب گرفتند، اين گروه كه از بزرگان و نامداران شاهسونها بودند در آذربايجان از دست روس‌ها و مهاجرين همه‌گونه جور و ستم ديده بودند و آگهي دادند كه فرزندان ابراهيم خان اميربحري فرزند حسن جابر را كه خردسال بودند چگونه كشتند و به خانواده‌ خود آنها بيشترين آزار را رساند اين بود كه با يك دلگرمي و انتقا‌م‌جويي به آخشيج فرقه‌چي‌هاي روس پرست پرداخته و تفنگ برداشته و در جنگ با فرقه‌‏ای‏ها، هميار ما شدند. از خود گذشتگي و زبردستي نيروی شاهسونها به راستي پهلواني‌هاي نياكان‌ ما را بياد مي‌آورد.
در يك جنگ كه ده نفر از نيروي ما در روستاي «برين» پيش جنگ براي آگاهي از دستبرد زدن دشمن گذاشته بوديم در يك سرريزي ناآگاهانه كه هشتصد تن به ده‏تن تاخت آورده بودند. دو تن از نيروهاي ماه از هشت تن جدا شده بودند و دشمن در ميان آنها درآمده بود اين دو تن آقاي ستارخان بديري و آقاي ‏هاوار بديري از ايل يوردچي بودند كه ناچار نتوانستند به سوي روستاي كهلا جايگاه نيروي ما بيايند به سوي كوه «رزوند»‌در جنگ و گريز روي نهادند كه بيست تن از فرقه‌ايها به سوي آنها با اسب تاختند اين دو تن در همان تاخت و تاز با اين دويست تن مي‌جنگيدند و در برابر رگبار گلوله‌هاي آنها به ويژه تيربارها چنان در تاخت به آنها تيراندازي مي‌كردند كه چند تن از دشمن را با چند اسب به تير زدند و خود را با اينكه دشمن به آنها نزديك شده بود، به كوه رساندند و پس از رسيدن به كوه نخستن سوار پيشرو را با تير زدند با افتادن او فرقه‌ايها باز كشتند، هشت تن ديگر هم كه سرپرست آنها آقاي امرالله خان بيگدلي بودند با كشتن سه تن و گرفتن يك‌تن زخمي با چهار اسب و چهار تفنگ بر نو خود را به روستاي كهلا رساندند (اين زخمي گرفتار را مداوا كردند و دو روز پس از آن سرهنگ افشار توس با جيپ آمدند او را همراه خود بردند.). اين نبرد به فرقه‌ايها درسي داد كه از روستاي بزين شبانه بازگشتند و فرداي آن روز يكصد و پنجاه تن از نيروي ما به آن روستا رفتند و دو برخورد با وجود زياد بودن دشمن، پيروزي از آن ما پارتيزان‌هاي ميهن پرست بود.
فرقه‌اي‏ها چون توان جنگ با جنگ افزار سبك نداشتند و همواره شكست مي‌خوردند براي برخورد با ما بيشتر از توپ و خمپاره‌انداز سود مي‌جستند. اين بودو كه در برين و كهلا شكست خوردند تا از قيدار توپ و خمپاره انداز آوردند و ما براي اينكه خانه مردم ویران نشود روستاها را رها کرده پس می‏نشینیم. در کهلا که نمی خواستیم آنجا را ترک کنیم پیرمردها و پیرزن‏ها قرآن و لچک آوردند که آنجا را هم ترک کنیم و چون این کار بدون آمادگی و شبانه بود، همه کاچالی خانه بجا ماند و فردای آن روز دموکرات خانه یدالله خان بیگدلی را تاراجیدند، این بیگانه پرستان در ده زاغه دو نفر از جوانان ده را به گناه همکاری با پارتیزانها در جلو چشم همه زن و مرد و بچه تیرباران کرده بودند در کهلا هم سه تن را گرفته زندانی کرده بودند که بکشند چون بتاراج اموال سرگرم بودند که دو روز آنها زندان بودند روز سوم نیروهای ما از راه کوهستانی «بغاتی» «رزقند» و «تاوه» یورش بردیم و آنها پیش از برخورد فرار کردند و آن سه نفر هم تیرباران نشدند. 
پس از این شکست، همواره نیروی ما به ویژه با بودند شاهسونهای جنگجو برتری داشت و ما آنها را شکست دادیم. قیدار را پس گرفتیم و زمانی که ارتش روسیه، ایران را ترک کرد و ارتش ایران هم آماده آمدن به آذربایجان شده بود، نیروی پارتیزانها همه چا پیش از ارتش به پیش می‏تاختند تا اینکه زنگان با یاری خود مردم گرفته شد وارتش آمد و سپس نیروی پارتیزانها همگی یکجا گرد آمدند و با همراهی چند توپ کوهستانی شبانه پیش از ارتش به «غافلان تی» قافلان کوه تاختند در این جنگ چند تن از پارتیزانها جان باختند ولی کوه گرفته شد و پیش از این که ما وارتش به شهر میانه برسیم، چون فرقه چی‏ها فرار می‏کردند مردم میانه با آنها درگیر شده گروهی را گرفته و چند تن را کشته بودند که نیروی ما و سپس ارتش به میانه آمد وهمان جا آگهی دادند که در تبریز هم مردم دولت پیشه وری را نابود کردند و همه آنها فراری شدند و تنی چند اسیر و کشته شدند.
هوده (نتیجه) کار این شد که از میانه با صلاحدید فرماندهی ارتش نیروی پارتیزان به زنگان و از آنجا به جایگاه زندگی خود رفتند و جای افسوس بود که دولت به خانواده آنهایی که در این جنگ فداکاری کرده جان باختند و سرپرست خود را از دست دادند، هیچ گونه کمکی نکرد و همچنین آنها که دست یا پای خود را از دست دادند و دیگر نتوانستند بکار کشاورزی بپردازند کمکی از سوی دولت نشد مانند آنکه این جان باختگان و از کار افتادگان ایرانی نیستند و سالیان دراز آقایان محمدحسنخان افشار و یدالله خان بیگدلی اسلحه‏دارباشی و ناصرخان صارمی و هدایت خان یمینی به آنها کمک می‏کرند و پس از درگذشت این میهن پرستان تنها فرزندان اسلحه‏دارباشی، یارانه ی آنها را تا سال 1357 پرداختند.
اگر خوب نگاه کنیم کار این چند تن بزرگان، کم از کار ستارخان و باقرخان نبود به راستی اینها با روسیه بجنگ پرداخته بودند.



فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  



 
 
 
  ??????? ?????:
 
 
 
     ??????????????: 
 
ريشه و تبار مردم آذربايجان

« پان تركيسم و وحدت ملي ایران »

اشغال و قتل عام تبريز توسط تركان عثماني (993-986 ق) [964-957 خ]

همه مردم فلات ايران، از يك ريشه‎اند

پان تركيسم و وحدت ملي ايران (بخش نخست)