چهارشنبه1 آذر 1396                         ???? ???? ?? ?? ???????  
 
 
بازدید: 4353 تن
 

ملاحظاتي درباره زبان آذربايجان (بخش دوم)


دكتر محمد امين رياحي
به اين مساله كه مـردم ولايات شمال غرب و حتي مركز ايـران (قلمرو و ماد قديم) زبان ايراني واحدي داشته‌اند،‌ در كتاب «الفهرست» ابن‌النديم كه قديمي‌ترين و دقيق‌ترين تقسيم‌بندي از زبان‌ها و گويش‌هاي ايراني در قرون نخستين پس از اسلام است،‌تصريح شده است. ابن‌النديم از زبان «ابن مقفع» آورده است كه زبان‌هاي ايراني عبارت است از: «فهلوي، دري، فارسي، خوزي و سرياني. اما فهلوي منسوب به فهله است. و فهله نامي است كه بر پنج ناحيه اطلاق مي‌شود:‌اصفهان، ري، همدان، ماه‌نهاوند، آذربايجان» و مي‌گويد: زبان دري زبان رسمي و درباري، و اصل آن از خراسان و بلخ و مشرق ايـران بوده. پارسي، زبان موبدان و منشا آن از فارس بود. خوزي را شاهان وبزرگان درخلوت به كار مي‌بردند، و سرياني زبان مـردم‌ بين‌النهرين بود.3
از آخرين تحقيقات زبان شناسان هم‌چنين برمي‌آيد كه لهجه‌هاي ايراني امروز شمال غرب ايـران، از تاتي باكو و خلخالي و هرزني و كرينگاني تـا سمناني و شهميرزادي و خوزي يك گروه زباني است. و اين همه يادگارهايي از آن زبان واحدي است كه قرائن و نمونه‌هايي از پيوستگي آن نشان داديم و بـا لهجه‌هاي مركزي كه از نزديكي قم تـا حوالي يزد و كرمان و شير از بدان‌ها سخن مي‌گويند (از جمله نطنزي و ميمه‌اي و قمشه‌اي و وفسي و آشتياني و خونساري و محلاتي و ناييني)، و لهجه‌هاي ساحل درياي خزر (گيلكي و طبري و تالشي و تاتي) نزديك‌هايي به هم دارند. 4
شبهه‌اي نيست كه گويش‌هاي زبان فهلوي شهر به شهر تفاوت‌هايي بـا هم داشته و قرن به قرن در تحت تاثير گويش‌هاي مجاور تغيير مي‌كرده است. و طبيعي است كه اينك هر گونه داوري دقيق علمي در اين باره موكول به اين است كه متخصصان زبان‌شناسي همه‌ي نمونه‌هاي مكتوب بازمانده را براساس كهن‌ترين نسخ خطي، مقابله و بررسي و نتيجه‌گيري نمايند. و تـا آن روز آن چه مي‌گوييم، ارزش يك حدس و نظريه را دارد. اما اگر بپذيريم كه زبان ايراني مـردم آذربايجان بـا زبان نواحي مجاور (قلمرو ماد قديم) يكي بوده، آن وقت اين پرسش پيش مي‌آيد كه آن زبان ايراني را چه مي‌ناميده‌اند و امروز بايد چه ناميده شود؟
كسروي به گونه‌اي كه در مقدمه‌ي رساله‌ي خود مي‌نويسد، تحقيق خود را وقتي آغاز كرده كه تازه كساني بـا هدف‌هاي سياسي معيني، نواحي شمالي ارس را كه هيچ گاه نام آذربايجان نداشته و در قرون گذشته هميشه اران و در اواخر، قفقاز ناميده مي‌شده، آذربايجان نام نهاده بودند و زبان تركي آذربايجان را زبان آذري مي‌ناميدند كه متاسفانه امروز هم نه تنها پيروان آن سياست‌ها بلكه خودي‌ها بي‌‎غرض اما بي‌اطلاع نيز، گاهي همان تعبير را به كار مي‌برند.
او بـا دليل‌هاي محكم و به استناد منابع قديم ثابت كرد كه «زبان باستان آذربايگان» تركي نبوده، بلكه يك زبان كاملا ايراني بوده است و تعبير آذري براي تركي امروز، جعلي و ساختگي است و منحصرا بايد درباره‌ي آن زبان كهن ايراني به كار رود. اين نامگذاري براي خنثي كردن فريبكاري سياست‌هاي خارجي و فريفتگان آن‌ها البته قرين مصلحت است ولي در اين كه آيا در گذشته كاربرد اين تعبير درباره‌ي اين زبان ايراني عموميت داشته يا نه، جاي سخن است.
از همه‌ي شواهدي كه كسروي و ديگران درباره‌ي زبان كهن ايراني معمول در آذربايجان از مولفان كهن نقل كرده‌اند، تنها ياقوت است كه در «معجم الادبا» در شرح حال ابوالعلا معري ضمن نقل داستان گفت‌وگوي خطيب تبريزي بـا يكي از همشهريانش، تعبير آذري را درباره‌ي آن زبان كهن ايراني به كار برده و بار ديگذر در معجم‌البلدان در ذكر زبان مـردم آذربايجان هم تعبير «العجم الاذريه» درباره‌ي مـردم به معني «ايرانيان آذربايجاني» آمده است. در تعدادي از منابع ديگر: صورت الارض ابن حوقل، احسن التقاسيم مقدسي، مسالك و ممالك اصطخري، زبان مـردم آذربايجان، «فارسي» (يعني ايراني) ذكر شده است. طبري هم در حوادث سال 235 ضمن شرح حال محمدبن بعيث حاكم مرند مي‌نويسد، كه در مراغه پيران آن شهر اشعار فارسي او را مي‌خوانده‌اند كه قطعا مراد شعرهايي به زبان «فهلوي» بوده است.
در بيتي از قطران تبريزي هم كه «پارسي» را در برابر دري آورده، ظاهرا پارسي در مورد زبان آذربايجان به كار رفته، در برابر دري خراسان:
بلبل به سان مطرب بيدل فراز گل
گه پارسي نوزاد، گاهي زند دري5
پيداست كه پارسي و پهلوي در تعبير مولفان و شاعران به جاي هم به كار مي‌رفته است؛‌همان‌گونه كه در آثار دانشمندان و زبان‌شناسان متاخر و معاصر هم، پهلوي گاهي به زبان‌هاي پارت‌ها و گاهي به طور اعم براي زبان ايراني ميانه (زبان اشكانيان و ساسانيان) اطلاق شده است. در برابر، همان گونه كه پيش از اين گفتيم، ابن‌نديم، زبان مـردم آذربايجان را در برابر زبان دري شرق ايـران وزبان پارسي موبدان، فهلوي ناميده است. خوارزمي هم در مفاتيح‌العلوم (فصل ششم از باب ششم) همان را (ظاهرا بـا استفاده از الفهرست) نقل كرده است. در سلسله النسب و صفوه‌الصفا از دوبيتي‌هاي آذري شيخ صفي‌الدين و ديگران به پهلوي تعبير شده است. حمدالله مستوفي هم زبان مـردم آذربايجان را پهلوي ناميده و گونه‌هاي آن را: در زنجان (پهلوي راست)، در مراغه (پهلوي مغير)، در گشتاسفي، ولايت بين‌باكو و اردبيل (پهلوي به جيلاني باز بسته) ذكر كرده است.
حقيقت اين است كه اين گويش‌ها كه در سراسر قلمرو ماد قديم (بـا كم و بيش اختلاف در هر شهر و ناحيه) وجود داشته، در مجموع دنباله‌ي پهلوي پيش از اسلام است و آن همان‌گونه كه كسروي گفته: «زبان مادان است كه پس از درآمد ايشان به آذربايجان و اين پيرامون‌ها بـا زبان بوميان پيشين در آميخته و رنگ و شيوه‌ي ديگري پيدا كرده است» (ص 32 رساله‌ي آذري). شايد بهتر باشد كه مجموعه‌ي اين گويش‌ها را براي تمايز بـا پهلوي پيش از اسلام «فهلوي» بناميم، همان‌گونه كه در گذشته هم ترانه‌هاي اين زبان را در كتاب‌ها، زير نام «فهلويات» مي‌آورند.
درباره‌ي نام زبان آذري يا فهلوي آذربايجان، در چهل سال اخير پس از انتشار رساله‌ي انارجاني يك اشكال و ابهام ديگر نيز پيش روي پژوهندگان قرار گرفته و آن كاربرد تعبير «رازي» يا «راژي» براي اين گويش است. اندكي بعد در روضات الجنان و در يك جنگ مورخ 1125 نيز اين تعبير ديده شده و محققان به حدس و گمان آن را توجيه كرده‌اند. روحي انارجاني در فصل ششم رساله ي خود در تعريف جوان تعبير «راژي دان شهري خوان» را به كاربرده كه به نظر من به شرحي كه در زير خواهم گفت، به معني كسي است كه «زبان فهلوي مي‌داند، و ترانه‌هاي فهلوي را به آواز خوش مي‌خواند». از دگرسو، در روضات الجنان حافظ حسين كربلايي (متوفي 997) در شرح حال ماماعصمت اسبستي از مـردم حوالي تبريز و از صوفيان قرن نهم آمده است: «اين شعر را كه به زبان راژي است، و مـردم آن را شهري مي‌گويند، خوانده‌اند.» 6 در جنگ مكتوب در 1125 نيز، درباره‌ي مهان كشفي از مـردم نمين اردبيل در قرن هشتم، آمده است: « او را به زبان رازي اشعار آبدار بسيار است».
كسروي پنج دو بيتي زير عنوان «راجي» از جنگ طالش در رساله‌ي خود (ص 64 و 65) نقل كرده است كه به نظر من در آن جا هم راجي نام شاعر نيست، بلكه به معني «فهلويات» و صورتي از راژي و رازي است. محققان درباره‌ي تعبيرات «رازي» و «شهري» در رساله‌ي انارجاني و روضات الجنان و اشعار مهان كشفي حدس‌هاي مختلف زده‌اند. مفصل‌تر از همه بحثي است كه مرحوم اديب طوسي كرده،‌و چنين نتيجه گرفته است: «... چون از عهد تركمانان قراقويونلو رفته رفته تركي رواج يافته و زبان آذري متروك شده، محاوره‌ي اهالي شهرهاي آذربايجان معمولا به تركي بوده، ولي خواص زبان محلي خود را نيز مي‌شناخته و بـا آن در موارد مخصوص سخن مي‌گفته‌اند... بنابراين اطلاق «رازي» يا رازي در قرن هشتم به زبان آذري از آن جهت بوده كه در مواقعي مخصوص به اين زبان راز دل مي‌گفته‌اند، و چون زبان ولايتي آن‌ها بوده، آن را «شهري» مي‌خوانده‌اند.» 7
مسلم است اين حدس و گمان كه اين زبان را رازي مي‌ناميده‌اند، به اين علت كه بدان «راز دل» مي‌گفته‌اند، توجيهي است از روي ناچاري و فقط بر مبناي شباهت لفظي راز و رازي، و قطعا غير منطقي و ناپذيرفتني است. حتي از نظر لغوي هم درست نيست؛ زيرا اگر بنا بود كساني حرف‌هاي محرمانه و سري خود را به لهجه‌ي خاصي ادا كنند، چرا آن را زبان‌رازي گفته‌اند و «زبان راز» نگفته‌اند؟ پيش از اين، كليد حل معمار را در آن جا نشان داديم كه گفتيم يكي از دو بيتي‌هاي مهان كشفي ـ‌ شاعر رازي سراي نمين اردبيل ـ همان است كه نجم رازي از مـردم ري، يكي دو قرن پيش از مهان كشفي، و پنج قرن پيش از كتابت جنگ محتوي دو بيتي‌هاي رازي او، آن را به گويش ولايت خود در كتاب خود آورده است و بـا شواهد متعدد ثابت كرديم كه زبان فهلوي از ري تـا شمال غرب ايـران (طبعا بـا اختلافات جزيي در نواحي مختلف) يكي بوده است و از موارد ياد شده برمي‌آيد كه آن را رازي مي‌ناميده‌اند و بعدها به دليلي كه خواهيم گفت شهري هم ناميده شده است. اكنون هم گويا زبان دليجان (ميان قم و اصفهان) تـا حوالي كاشان را «راجي» مي‌نامند.
هم‌چنين نسيم خنكي كه از شمال مي‌آيد و از تهـران مي‌گذرد و به نواحي جنوبي‌تر مي‌رسد، در آن‌جا باد راجي ناميده مي‌شود.
حالا ببينيم چرا اين زبان فهلوي را رازي ناميده‌اند و آذربايجاني يا تبريزي نگفته‌اند؟ من تصور مي‌كنم دري زبانان خراسان يا كوچ‌نشيناني كه از خراسان به سوي غرب مي‌رانده‌اند، وقتي به ري مي‌رسيده‌اند،‌نخستين بار به زباني برمي‌خورده‌اند كه غير از زبان دري خراسان بوده و رواج اين زبان تـا آذربايجان هم ادامه داشته است و چون نخستين بار اين زبان در ري به گوششان رسيده بوده و ري بزرگترين شهر فهلوي زبان بوده، زبان فهلوي شمال غرب ايـران را «رازي» ناميده‌اند. بعدها كه كوچ‌نشيناني از شمال شرق ايـران به آذربايجان رسيده‌اند و به كشش زندگي دام‌داري و كوچ‌نشيني، نه در شهرها بلكه در دشت‌ها و روستاها بار افكنده و سكونت گزيده‌اند، به زبان خود سخن مي‌گفته‌اند، اما مـردم شهرها هنوز زبان فهلوي خود را حفظ كرده بودند و زبان فهلوي شهرها را زبان «شهري» مي‌ناميده‌اند.
اندك اندك، از اواخر قرن دهم و اوايل قرن يازدهم كه زبان فهلوي به تاثير عوامل چندي از شهرها هم رخت برمي‌بست، بازپسين يادگارهاي آن، ترانه‌هاي فهلوي بود كه خوانندگان زمزمه مي‌كردند و اين بار «شهري» به «سرود و ترانه‌ي فهلوي» اطلاق شد، و هنرمندان خوش‌آواز را «شهري خوان» ناميدند. در فرهنگ رشيدي مي‌خوانيم: «شهري، گويندگي است به زبان پهلوي كه رامندي نيز گويند». در غياث اللغات آمده است: «نوعي از سرود كه به زبان پهلوي باشد». آنندراج به نقل از بهار عجم و مصطلحات وارسته آورده است: «نوعي از سرود و خوانندگي به زبان پهلوي، مخلص كاشي:
مخلص،‌ترانه‌ي عشق از اهل عقل مشنو
مشكل بود شنيدن «شهري» ز روستايي
در تذكره نصرآبادي در شرح حال غيرت همداني آمده است: «خود مي‌گويد كه در اوايل حال شهري خوان بودم.. در فن موسيقي و ترتيب اصوات ربط تمام دارد». «شهري» يا ترانه‌هاي فهلوي، «اورامن» نيز ناميده مي‌شد. در برهان قاطع آمده است: «اورامن، نوعي از خوانندگي و گويندگي باشد كه آن خاصه فارسيان است و شعر آن ‌به زبان پهلوي باشد...» اين تعبير در يك دو بيتي آمده كه به نوشته‌اي ابن‌بزاز در صفوه‌الصفا، پير جنگي براي شيخ صفي خوانده است: «هر كه اورامنه به نام بخوند...» (رساله‌ي آذري، ص 42). در «نامه‌هاي عين‌القضات» عنوان دو بيتي‌هاي فهلوي «اورامه» آمده، در برهان مي‌خوانيم:«اورامه، به معني اورامن است كه نوعي از گويندگي فارسيان باشد.» تصور مي‌كنم اورامن و اورامه بـا «رامندي» بي‌ارتباط نباشد.
از مجموع قرائن و اوضاع و احوال چنين برمي‌آيد كه پس از اسلام به همان‌سان كه بقاياي انديشه‌ها و آيين‌ها و آداب و رسوم كهن در شمال غرب ايـران برجاي بوده، و جلوه‌هايي از آن را در آثار صوفيان آن نواحي چون عين‌القضات و سهرودي مي‌بينيم، زبان پهلوي نيز در آن نواحي هنوز رواج داشته است، و قطعا شاعران بسياري بوده‌اند كه به اين زبان شعر مي‌سروده‌اند. و اشاره كرديم كه اشعار پارسي (فهلوي) محمدبن بعيث حاكم مرند در اوايل قرن سوم در آذربايجان معروف بوده است. از سال 420 كه بـا فتخ ري به دست محمد غزنوي، حكومت‌هاي ايراني شرق ايـران به سوي غرب كشيده شدند، شعر دري به قلمرو پهلوي راه گشود و از نخستين دري سرايان اين سوي، كاراسي شاهنامه خوان (تاج‌الدين احمد قزويني) از نديمان دربارهاي غزنوي و آل‌بويه را مي‌شناسيم كه يك رباعي فراسي دري به نام او در نزهه‌المجالس شرواني باقي مانده است. در 434 طغرل سلجوقي نواحي مركزي ايـران را گرفت و «ري» را تختگاه خود ساخت و در 446 آذربايجان را هم به اطاعت درآورد. بـا اين پيوستگي سياسي و نظامي، پيوستگي فرهنگي نيز برقرار گرديد و شاعران در آذربايجان به سرودن شعر فارسي دري آغاز كردند كه شايد نخستين آن‌ها «قطران تبريزي» (متوفي 465) است كه ادعا مي‌كند در شعر دري را بر شاعران آذربايجان گشوده است:
گر مرا بر شعرگويان جهان رشك آمدي
من در شعردري بر شاعران نگشادمي8
طبيعي است كه بـا شروع شعر دري، سخن‌سرايي به فهلوي، يكسره منسوخ نشده و قطعا شاعراني بوده‌اند كه به هر دو زبان يا به يكي از آن دو زبان ايراني شعر مي‌سروده‌اند، چنان كه سيصد سال بعد از آن حمدالله مستوفي كه خود از مـردم همين نواحي بوده در «تـاريخ گزيده‌ي» خود در فصل «اهل الشعر من العجم» مي‌گويد:‌ «شعراي عجم كه به زبان پارسي و پهلوي و غير آن اشعار دارند بسيارند، آن چه مشاهيرند اسامي‌شان ياد كنيم.» آن گاه در مقابل 78 تن شاعران دري‌گوي معروف سراسر ايـران، شعر و شرح حال هشت تن گويندگان شمال غرب ايـران را هم مي‌آورد كه به زبان فهلوي و انواع آن از رازي و قزويني و زنجاني و كرجي شعر سروده‌اند و اين سنت تـا نيمه‌هاي حكومت صفوي ادامه داشته است.
بنابراين آن چه گفته‌اند و معروف است كه چون خراسان و ماوراالنهر دور از خلافت عباسي بوده، شعر و ادب ايراني از آن جا آغاز شده، حدسي است كه كاملا علمي و دقيق نيست و اندكي آميخته به تسامح است.
درست‌تر اين است كه بگوييم پس از چيرگي تازيان، شاعران در هر گوشه‌ي ايـران به زبان ايراني محل خود شعر مي‌سروده‌اند: در شرق ايـران به زبان فارسي دري و در شمال غرب ايـران به زبان‌هاي فهلوي، و در نواحي ديگر به لهجه‌هاي ايراني ديگر. هنگامي هم كه نخستين سلسله‌هاي ايراني در خراسان و ماوراالنهر اعلام استقلال كردند، فارسي دري كه زبان كاركنان آن دربارها بود، زبان نامه‌نويسي ديواني قرار گرفت. و چون اصولا غنا و استعداد بيشتري داشت و در كاربرد ديواني هم ورزش و پرورش يافت، و شاعران دري‌گوي هم از طرف اميران و وزيران حمايت شدند. پس از پيوستن غرب ايـران به قلمرو و سلسله‌هاي واحد ايراني كه باز هم بيش‌تر به وسيله‌ي رجال خراساني اداره مي‌شد، زبان دري اهميت ديواني خود را حفظ كرد و در نواحي فهلوي زبان هم گسترش يافت و شعر و ادب دري، شعر و ادب رسمي تمام سرزمين‌ ايـران شد.
اين‌بار، در كنار فارسي دري، زبان پهلوي به عنوان زبان محاوره‌ي مـردم و شعر فهلوي به صورت ادبيات عامه مـردم بر جاي ماند.
فهلوي زبان عواطف ساده و شور وحال و جذبه و غم و شادي مـردم بود، همان‌طور كه فارسي دري زبان رسمي و ديواني، و عربي زبان اديعه و استدلال‌هاي ديني بود. در دعا و نفرين آرزومندان، در راز و نياز عاشقان، در سماع صفويان و خانقاه‌ها، در ترانه‌هاي نغمه‌سرايان در بزم‌هاي اهل ذوق، عبارات فهلوي به گوش مي‌رسيد.
وقتي پيرحسن صوفي چشمش به جسد پسرش افتاد كه به فرمان اسكندر قراقويونلو به دارش آويخته بودند، اين نفرين به فهلوي بر زبانش گذشت: «اسكندر، رودم كشتي، رودت كشاد!» (يعني اسكندر فرزندم را كشتي، خدا فرزندت را بكشد.» 9
ماماعصمت اسبستي وقتي از دست برزگرش خشمگين شد، به همان زبان فرياد زد:‌ «چكستاني، مپسندم؟» برزگر افتاد و مرد و ماماعصمت براي تعزيت به خانه‌ي او رفت و دو بيتي راژي يا شهري خواند. 10 حتي بلبل حافظ هم به شاخ سرو، گلبانگ پهلوي سر مي‌داد،‌و به اين زبان درس مقامات معنوي مي‌گفت!
ادبيات فهلوي كه قديم‌ترين نمونه‌هاي آن منسوب به ابوالعباس نهاوندي (متوفي 331) و باباطاهر همداني (متوفي 401) و بندار رازي (متوفي 401) در دست است. قطعا دامنه‌ي گسترده‌اي داشته، اما بـا گذشت روزگاران از ميان رفت و اينك نمونه‌هاي اندكي از آن در ديوان‌هاي شاعران و جنگ‌ها و متون نثر فارسي و عربي برجاست، و جست‌وجو و گردآوري آثار بازمانده‌ي اين ادبيات گمشده را از محققان و زبان‌شناسان بايد چشم داشت كه همه‌ي ‌يادگارهاي گذشته و گويش‌هاي موجود بازمانده از آن را به صورت كلي و يكجا و در كنار هم مورد پژوهش دقيق‌تر قرار دهند و همانند‌ي‌ها و دگرگوني‌هاي آن‌ها را باز نمايند.
فهلوياتي را كه در «المعجم» شمس قيس رازي و تـاريخ‌گزيده‌ي مستوفي قزويني آمده، و نمونه‌هايي از فهلويات شاعران قرن هفتم تـا نهم از همام تبريزي، صفي‌الدين اردبيلي، اوحدي مراغه‌اي، عبدالقادر در مراغه‌اي، مغربي تبريزي، پيش از اين مرحوم اديب طوسي و ديگران منتشر كرده‌اند. ولي طبعا آثار بازمانده‌ي فهلوي منحصر بدان‌ها نيست. مثلا در ميان آثار شاعران نواحي فهلوي زبان در تذكره‌ها، نمونه‌هاي ديگري از شعر پهلوي مي‌توان يافت، از آن جمله يك دوبيتي دست‌خورده منسوب به ابوالعباس نهاوندي (متوفي 331) در مجمل‌فصيحي، و يك دو بيتي از عنايت كاشي شاعر قرن دهم در خلاصه‌الاشعر تقي كاشي و فهلوياتي در جنگ شماره 900 قرن هفنم (مجلس)
در متن‌هاي منثور عرفاني غرب ايـران هم، جاي‌جاي دوبيتي‌هاي فهلوي آورده‌اند. از آن جمله: در نامه‌هاي عين‌القضات، و يك ضرب‌المثل در لطائف الحقايق رشيد‌الدين فضل‌الله، 12 فهلوي در يك متن منثور عرفاني ناشناخته از اوايل قرن ششم11 كه به نظر من قرينه‌اي است كه كتاب اخير در غرب ايـران تاليف شده است.
حتي در متن‌هاي عربي تاليف شده در غرب ايـران هم دو بيتي‌هاي فهلوي مي‌يابيم. از آن جمله در «التدوين» رافعي قزويني آمده كه اسفنديار جاليزباني صوفي معروف به اسفندويه در واپسين لحظه‌هاي زندگي اين بيت فهلوي را بر زبان رانده است:
انون آمدي بح ناده‌ديار كه بحيه‌ديار
كه بحيه رزبو كنده ديوار12
و نيز در يك قطعه‌ي عربي در ديوان ابي‌الرضا راوندي كاشاني شاعر تازي‌گوي نيمه‌اول قرن ششم، يك مصراع فهلوي آمده است: «بت شم‌اج ربد داي جم رماني»
وجود اين همه نمونه‌هاي فهلوي در متن‌هاي فارسي و عربي، كه قطعا بـا جست‌وجوي محققان نمونه‌هاي بيشتري به دست خواهد آمد، باز هم مويد اين واقعيت است كه پهلوي زبان عامه‌ي مـردم بوده است و خوانندگان آن را خوب مي‌فهميده‌اند.
در بحث از شعر فهلوي، اين نكته نبايد ناگفته بماند كه همه‌ي دو بيتي‌هاي معروف باباطاهر همداني، و به اصطلاح عروضيان در بحر هزج مسدس محذوف است و تغييراتي هم كه در وزن داده مي‌شده، و نمونه‌هاي آن در «المعجم» آمده باز هم در اين بحر بوده است. و شمس قيس رازي تصريح دارد كه: «زحافي كه در اين وزن مستعمل است در اشعار عرب نبوده است، در قديم بر اين وزن شعر تازي نگفته‌اند.»
چنين مي‌نمايد كه اين وزن خاصه‌ي ادبيات فهلوي و يادگار شعر پهلوي پيش از اسلام است و بـا عروض تازي كه ايجاد آن را به خليل ابن‌احمد نسبت داده‌اند، ارتباطي ندارد. و اين وزن در غرب ايـران همان اهميت را داشته كه رباعي در شرق ايـران در فارسي دري داشته است.
اين را هم بگوييم كه اصولا در مقابل شعر عربي،‌ نظم فارسي را «بيت» مي‌ناميدند و همان‌طور كه شادروان بهار حدس زده، اين كلمه فارسي است و بـا بيت عربي (به معني خانه) ارتباطي ندارد. از دگرسو حدس مي‌زنيم كه «بيات» در اصطلاح موسيقي، و «بياتي» نوعي دوبيتي‌هاي تركي در آذربايجان بـا همين «بيت» و «دوبيتي» مربوط است. 13
مفردات لغات فهلوي هم كه امروز فراوان در زبان تركي آذربايجان موجود است. 14 در متون فارسي پديد آمده در غرب ايـران به كار رفته است. از آن جمله است فرهنگ‌هاي كمال‌الدين حبيش تفليسي كه نمونه‌هاي از واژه‌هاي فهلوي آن‌ها در پايان شرح حال او در مجله‌ي آينده نشان داده شده است و نيز عجايب المخلوقات نجيب‌الدين همداني و مجمل التواريخ و القصص و اسكندرنامه‌ي قديم و سمك عيار و ترجمه‌ي محاسن اصفهان مافروخي؛ و كليه‌ي آن چه مي‌دانيم يا حدس مي‌زنيم كه در قلمرو نواحي فهلوي زبان پديد آمده، از اين نظر بايد مورد بررسي قرار گيرد.
***
آخرين مطالبي كه درباره‌ي زبان كهن آذربايجان بايد بررسي شود،‌اين است كه : تـا چه زماني زبان فهلوي يا آذري در آذربايجان رواج داشته و اكثريت مـردم آن را مي‌فهميده‌اند و بدان سخن مي‌گفته‌اند؟ در اين باره، نخستين بار كسروي چنين نوشت: «اين را به آساني توان پذيرفت كه جا باز كردن تركي براي خود در آذربايجان، و به كنار زدن آن آذري را، پيش از پايان پادشاهي صفوي انجام گرفته» (رساله‌ي آذري، ص 25). «آذري تـا زمان شاه اسماعيل از شهرها برافتاده بود» (همان جا، ص 60). «بي‌گمان تـا زمان شاه سليمان زبان آذري فراموش شده بود» (همان‌جا، ص 47). اما اينك بـا كشف و انتشار منابعي كه در دسترس آن مرحوم نبوده، از قبيل رساله‌ي انارجاني، روضات الجنان، سياحت‌نامه‌ي اولياچلبي، نوشته جنگ مورخ 1125، پرتوهاي تازه‌اي بر اين پهنه تابيده و مساله‌ به صورت ديگري درآمده، و آن چه را كه او به آساني و به صورت قطعي و بي‌گمان پذيرفته، ما به هيچ‌وجه نمي‌توانيم بپذيريم.
درباره‌ي دگر گشت زبان، « آذربايجان و نواحي مجاور آن» نخست اين نكته بديهي را نبايد از نظر دور داشت كه: اين دگرگشت در همه جا هم‌زمان و ناگهان روي نداده بلكه از نيمه‌هاي قرن پنجم كه پاي قبايل ترك به آذربايجان رسيده، به تدريج آغاز شده و به آرامي در طول پنج و شش قرن انجام پذيرفته است.
پيشروي تركي و واپس‌نشيني فهلوي در نواحي و شهرهاي مختلف و حتي در ميان طبقات مختلف مـردم، در زمان‌هاي مختلف به نسبت اوضاع و احوال مختلف جغرافيايي از جمله آب و هواي هر منطقه و ميزان سازگاري آن بـا زندگي كوچ‌نشينان، دوري و نزديكي آن از راه‌هاي اصلي و جنگ‌ها و كشتارها و مهاجرت‌ها و علل شناخته و ناشناخته‌ي ديگر ارتباط داشته است. به اين ترتيب بررسي تقديم و تاخير اين دگر گشت زبان و تعيين تـاريخ تقريبي آن در هر شهر و ناحيه و روستا جداگانه بايد انجام گيرد.
اين را مي‌دانيم كه نخستين بار بـا رسيدن تركمن‌هاي سلجوقي در نيمه‌هاي قرن پنجم به آذربايجان، زبان تركي به گوش مـردم فهلوي زبان شهرهايي كه بر سر راه بودند، رسيد. دويست سال بعد كه به موجب همه‌ي قرائن هنوز اكثريت مـردم آذربايجان به زبان كهن خود سخن مي‌گفتند، حمدالله مستوفي در «نزهه القلوب» درباره‌ي خوي نوشت: «مردمش سفيد چهره و ختايي‌نژاد و خوب صورت‌اند، و بدين‌سبب خوي را تركستان ايـران خوانند.» از اين‌جا برمي‌آيد كه شايد نخستين شهري كه زبان كهن را از دست داده، خوي بوده و دليلش روشن است. خوي بر سر راه لشگركشي و مهاجرت تركمن‌ها به آسياي صغير قرار داشت و بـا وضع اقليمي مساعد براي توقف، كم يا بيش از راه رسيدگان مناسب بود. در سال‌هاي 456 ـ 454 مـردم خوي چندين‌بار بـا سپاه طغرل سلجوقي جنگيدند15 و در 463 الب ارسلان، خوي را مركز تجمع سپاهيان براي حمله به روم قرار داد. 16 بعدها سنجر خوي را بـا خاص گرفت (يعني خالصه‌ي سلطنتي كرد). 17
بعدها در حكومت تركمن‌هاي آق‌قويونلو و قراقريونلو، مي‌توان حدس زد كه پشتوانه‌ي حكومتي زبان تركي و نياز مـردم به تماس بـا عمال حكومت، موجب آشنايي فهلوي زبانان بعضي شهرها بـا زبان نورسيده و عقب‌نشيني تدريجي فهلوي شده باشد. درست به همان دليل و به همان صورتي كه در آسياي صغير بـا ورود ترك‌ها و حكومت آن‌ها، به تدريج بوميان «رومي» تبار، ترك زبان شدند. در خود تبريز پايتخت تركمن‌ها، چنان كه از منابع پيش گرفته برمي‌آيد و بـا بررسي اجمالي وضع شاعران آن شهر در «تذكره تحفه‌ي سامي» بيان خواهيم كرد،‌تـا اواخر قرن دهم هنوز زبان پيشين تغيير نيافته بوده و احتمالا دگرگشت قطعي، در جنگ‌هاي پس از شاه تهماسب بـا عثماني‌ها، و اشغال بيست ساله‌ي آن شهر پيش از شاه عباس بزرگ انجام پذيرفته است.
آن چه از «روضات الجنان» حافظ حسين كربلايي تبريزي (متوفي 997) و رساله‌ي انارجاني (تاليف شده در 994 ـ 985) بارها در مقالات محققان نقل شده، مويد اين نظر است كه تـا پايان قرن دهم هنوز زبان فهلوي يا آذري در تبريز و بيش‌تر شهرهاي آذربايجان، به كلي از ميان نرفته بوده است. اوليا چلبي جهانگرد بسيار مشهور ترك هم به گفته‌ي خود دوبار در سال‌هاي 1051 و 1056 به آذربايجان آمده، به دوام زبان فهلوي در پاره‌اي نواحي اشاراتي دارد. درباره‌ي مـردم تبريز مي‌گويد: «ارباب معارف آن به فارسي (احتمالا يعني فهلوي) تكلم مي‌كنند.» درباره‌ي نخجوان گويد: «رعايا و مـردم نخجوان به زبان دهقاني حرف مي‌زنند؛ اما عارفان و شاعران و نديمان ظريفشان بـا ظرافت و نزاكت به زبان پهلوي و مغولي كه به زبان‌هاي قديمي است سخن مي‌گويند. شهر‌نشينانشان هم به زبان‌هاي دهقاني، دري،‌فارسي، غازي ]ظ:تازي؟[ پهلوي حرف مي‌زنند... تركمن‌هايي كه در نواحي مختلف آن ساكنند، لهجه‌هاي مختلف مغولي دارند.»18 درباره‌ي مراغه گويد: «اكثر زنان مراغه به زبان پهلوي گفت‌وگو مي‌كنند.»
سخن او درباره‌ي زبان زنان مراغه، فصل رساله‌ي انارجاني را در «تواضعات اناث تبريز» به زبان كهن به ياد مي‌آوريم و معلوم مي‌شود كه خانه‌نشيني زنان و دوري آن‌ها از اجتماع و بي‌نيازي آن‌ها از گفت‌وگوهاي ديواني و بازاري سبب شده كه طبعا دگرگشت‌هاي زبان در محاورات آن‌ها كمتر و ديرتر اثر بگذارد.
در ميان طبقات و گروه‌هاي مختلف مـردم هم، ‌زمان و تـاريخ تغيير زبان يكسان نبوده است. مثلا مي‌توان حدس زد كه پس از قيام شاه‌ اسماعيل، بازمانندگان مـردم شافعي، مدت‌ها زبان كهن را حفظ كرده و در مقابل،‌قزلباش‌ها به زبان جديد سخن مي‌گفته‌اند. چنان كه گفتيم، واپسين منبع، از آخرين يادگارهاي زبان كهن در آذربايجان، مسطورات جنگ مكتوب در 1125 است كه دوبيتي‌هاي رازي «مهان كشفي» شاعر نمين آذربايجان در آن آمده، و از آنجام معلوم مي‌شود كه شعر فهلوي نجم رازي بـا پانصد سال فاصله‌ي زماني و يك صدفرسنگ فاصله‌ي مكاني، هنوز در شمال شرق آذربايجان به زبان مـردم بوده است.
از مجموع آن چه گفتيم، چنين نتيجه مي‌شود كه زبان تركي ابتدا در دروازه‌ي خروجي آذربايجان ]، يعني[ در خوي جا خوش كرد و نواحي كوهستاني شمال شرقي آذربايجان، همان جاهايي كه هنوز بقايايي از آذري بر سر زبان‌هاست، آخرين جاهايي بوده كه تركي در آن‌ها راه يافته است. 19
اين نكته هم گفتني است كه تاكنون در بررسي مساله‌ي زبان كهن آذربايجان، تنها به اشارات نويسندگان پيشين، يا دوبيتي‌ها و عبارات بازمانده در كتاب‌ها، يا به گويش كهن مـردم روستاهايي كه هنوز آن را در محاوره به كار مي‌برند توجه شده است. آن چه مانده و مي‌تواند مساله را از ديدگاه تازه‌اي مطرح نمايد و نتايج تازه‌تري به دست دهد، بررسي دقيق‌تر حوادث تاريخي و وضع اجتماعي و نيز تامل بيش‌تر در زندگي و آثار شاعران و نثرنويسان هر شهر در دوره‌هاي مختلف است. به اين معني كه اصولا كثرت يا قلت شاعران پارسي‌گوي در هر دوره در هر شهر، روشنگر وضع زبان در آن‌جا و قرينه‌اي است بر اين كه زبان محاوره‌ي اكثريت مـردم آن‌جا يك زبان ايراني بوده است.
به عنوان نمونه، شاعران شهر تبريز را در سه تذكره «تحفه‌ي سامي» و «مجمع الخواص» و «تذكره نصرآبادي»(تاليف شده از نيمه‌ي قرن دهم تـا اواخر قرن يازدهم) از نظر مي‌گذرانيم. در تحفه‌ي سامي كه در دوره‌ي شاه تهماسب در 957 تاليف شده، ده‌ها شاعر تبريزي را در آن سال‌ها مي‌بينيم كه اكثر نزديك به همه‌ي آن‌ها از پيشه‌وران و طبقه‌ي متوسط مـردم آن شهر بوده‌اند: فردي (علاقه‌بند)، حاصلي (ابريشم فروش)، فصيحي (تكمه بند)، تازكي (ناجدوز)، رفيعي (مطرب)، ميلي(نمدزين دوز)، نباتي (نقاش و لاژوردشور)، فتحي (مشك فروش)، محمود (تكمه باف و علاقه‌بند)، واصلي (ابريشم فروش)، آگهي (سوزنگر)، ذهني(سيرابي فروش)، شكيبي (زركش)، علامشكي (مشك‌فروش)، عزيز (طباخ)، نوري(سقا، عسل فروش)، قوسي تبريزي (عامي است)، ياري تبريزي (عامي، خرده‌فروش).
شعرسرايي اين همه افراد از طبقات پيشه‌ور و حتي عامي به زبان فارسي، مي‌رساند كه در دوره‌ي شاه تهامسب، پنجاه سالي پيش از تاليف رساله‌ي روحي انارجاني، همان‌طور كه از آن رساله هم برمي‌آيد، هنوز تركي در تبريز عموميت نيافته بوده است.
اين نكته هم مهم است كه از اين عده‌، شعر غير فارسي نقل نشده و اصولا «تركان و شعراي مقرر و معين ايشان» به طور جدا، گاه در «صحيفه ششم» آن كتاب معرفي شده‌اند. و هيچ يك از آنان به شهر معيني نسبت داده نشده‌اند و معلوم مي‌شود هنوز كوچ‌نشين بوده‌اند. اما مجمع‌الخواص صادقي كتابدار كه حدود شصت سال بعد در 1016 (يعني بعد از اشغال بيست ساله‌ي تبريز به وسيله‌ي عثماني‌ها) تاليف شده، حال و هواي ديگري دارد. تعداد شاعران تبريز به نسبت شهرهاي ديگر ايـران كمتر شده و سه تن از آن‌ها (حريف، كلب‌علي، بديعي)، افزون بر شعر فارسي، شعر تركي هم مي‌سروده‌اند و اين در آن شهر تازگي دارد.
وقتي به تذكره‌نصرآبادي مي‌رسيم كه شصت هفتاد سال بعد از مجمع الخواص (در سال‌هاي 1090، 1083) تاليف شده، مي‌بينيم وضع به كلي ديگرسان است. در ميان صدها شاعري كه شعر و شرح حال شان در آن كتاب آمده،‌ از كمتر شاعر تبريزي نامي هست؛ آن عده هم كه هستند، بيش‌تر مثل صائب از «تبارزه‌ي اصفهان» و مقيم محله‌ي عباس آباد آن شهرند،‌و تني چند هم در شهرهاي ديگر ايـران، يا در هند پراكنده و آواره‌اند. از اين قرائن برمي‌آيد كه دگر گشت زبان را در تبريز، در همان سال‌هاي جنگ و هراس و گريز و ويراني، و بيش‌تر مقارن بـا اشغال بيست ساله‌ي تبريز از 993 تـا 1012 و كشتار عام مـردم شهر به دست عثماني‌ها بايد جست‌وجو كرد. اين بررسي اجمالي نمونه كه درباره‌ي تبريز (و فقط بر مبناي سه تذكره) به عمل آمد، جاي آن دارد كه به وسيله‌ي پژوهندگان جوان باهمت، درباره‌ي شهر و ناحيه‌اي جدا جدا، و بـا جست‌وجو در همه تذكره‌ها و ديگر منابع وجود انجام گيرد و تصور مي‌كنم حاصل چنين پژوهش‌هايي مساله را روشن‌تر خواهد كرد.

3ـ نوشته‌ي ابن‌نقديم و روايات معروف ديگر پيشينيان از: طبري، ابن‌حوقل، استخري، مقدسي، مسعودي، يعقوبي، ياقوت و مستوفي قزويني را درباره‌ي زبان كهن آذربايجان، در پنجاه سال اخير بارها پژوهندگان در آثار خود نقل كرده‌اند ومشخصات دقيق چاپ‌هاي مختلف و شماره‌ي صفحات لازم هر يك را آورده‌اند و در اين‌جا نيازي به تكرار آن‌ها نيست.
4ـ دكتر احسان يارشاطر، «زبان‌ها و لهجه‌هاي ايراني»، مجله‌ي دانشكده‌ي ادبيات، سال پنجم، شماره 1 و 2، ص 37 ـ‌ 35
5ـ ديوان قطران تبريزي، چاپ محمد نخجواني، 1333، تبريز، ص 376.
6ـ روضات الجنان، چاپ جعفرسلطان القرايي، ج 2، ص 50.
7ـ نشريه‌ي دانشكده ادبيات تبريز، سال هشتم، شماره‌ي سوم، پاييز 1335، ص 242 ـ 240.
8ـ ديوان قطران، ص 429.
9ـ روضات الجنان، ج 1. ص 360. اديب طوسي در نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز، سال هشتم، ص 241 از يك نسخه‌ي خطي بـا اندك تغيير نقل كرده (روم، به جاي رودم).
10ـ همان، ج2، ص 50. در مقاله‌ي دكتر ماهيار نوابي، نشريه‌ي ... سال هفتم، شماره‌ي اول، و مقاله‌ي اديب طوسي، سال هشتم، همان نشريه، ص 242 از نسخه خطي نقل شده است.
11ـ يك متن عرفاني از حدود سال 521 هجري، معرفي آقاي دانش‌پژوه، فرهنگ ايـران زمين، سال 6، صفحات 333 ـ 328.
12ـ اين كلمات را وقتي از ورق عكسي 23 نسخه وهبي در كتابخانه‌ي مركزي دانشگاه تهـران نقل كرده‌ام و براي تصحيح آن بايد ضبط نسخ عكسي متعدد كتابخانه‌ي مركزي مقابله شود.
13ـ براي توضيح بيش‌تر رجوع شود به تعليقات نگارنده بر مرصادالعباد، صفحات 557 ـ 553 و نيز صفحات 692 ـ 691 چاپ دوم همان كتاب.
14ـ آقاي دكتر ماهيار توابي تعداد بسياري از لغات آذري يا فهلوي موجود در محاورات مـردم آذربايجان را جمع‌آوري و در نشريه‌ي دانشكده‌ي ادبيات تبريز (سال‌هاي 5 . 6) منتشر كرده‌آند. نويسنده‌ي اين سطور هم يادداشت‌هايي در اين زمينه فراهم كرده است.
15ـ ابن‌اثير، ج 1، ص 38. مرآت الزمان سبط ابن‌جوزي، چاپ علي سويم، 1968، آنكارا، صفحات 96 ـ 94.
16ـ اخبارالدوله السلجوقيه، ص 32، زبده‌النصره بنداري، 38 ـ 31. ديوان لامعي، 136.
17ـ جامع‌التواريخ، چاپ آتش، ص 82، سلجوقنامه، چاپ خاور، ص 45.
18ـ سياحتنامه اوليا چلبي، چاپ احمد جودت، 1314 استانبشول، ج 2، ص 239.
19ـ هنينگ و يارشاطر عقيده دارند كه لهجه‌هاي ايراني امروز آذربايجان بايد از مشرق آذربايجان (طوالش) به آن‌جا رفته باشد. مجله‌ي دانشكده‌ادبيات تهـران، سال پنجم، شماره‌ي اول و دوم. حاشيه‌ي صفحه‌ي 37، ولي يارشاطر بعدا از اين نظر عدول كرده و گفته است: «فراواني نسب اين زبان‌ها]ي ايراني[ و پراكندگي آن‌ها در نقاط مختلف آذربايجان اين احتمال را كه اين زبان‌ها از نقطه‌ي ديگري به اين سامان سرايت كرده باشد منتفي و اصالت آن‌ها را در اين منطقه مسلم مي‌سازد. از طرف ديگر پيوستگي و شباهت آن‌ها به يكديگر و اشتراك آن‌ها در يك رشته خصوصيات صوتي و دستوري، تعلق آن‌ها را به گروه معيني از زبان‌هاي شمال غربي ايـران تاييد مي‌كند. اين گروه معين را مي‌توان زبان مادي خواند و آذري را در شمال و آن‌چه را مآخذ اسلامي «فهلوي» خوانده‌اند در جنوب (كه عموما غرض از آن زبان‌هاي محلي نواحي غربي و مركزي ايـران غير از انواع كردي و لري است) دو شعبه‌ي عمده‌ي آن محسوب داشت. دانشامه ايـران و اسلام، ج 1، ص 65.


فرستادن دیدگاه ها
نام ونام خانوادگی:
ایمیل:    
دیدگاه ها:  



 
 
 
  ??????? ?????:
 
 
 
     ??????????????: 
 
ريشه و تبار مردم آذربايجان

« پان تركيسم و وحدت ملي ایران »

اشغال و قتل عام تبريز توسط تركان عثماني (993-986 ق) [964-957 خ]

همه مردم فلات ايران، از يك ريشه‎اند

پان تركيسم و وحدت ملي ايران (بخش نخست)